خرید بک لینک

H

اشعار هادی غریب

درد دلتنگی عجب دردیست جانم بر لب است

درد دلتنگی عجب دردیست جانم برلب است
روزهایم مثل هر روزم پر از رنگ شب است
کاش میشد روزگارم را کنارت ساخت ساخت
بی وفا این دردها بی تو به همراه تب است

آنچه از این دل ندانستی خودت بودی و عشق
انتظاری نیست از تو آسمان بی کوکب است
کاش می دانستی از عمق وجودم می تکم
هی به خود میپیچم از دوری نوایم یا رب است

سوز سرما اوج گرما. کوه و دشتم یا که شهر
پایتختم باشم اما نام تو روی لب است
حال این بیچاره و درمانده ات را درک کن
هرچه را میگویمت شوخیست از این مکتب است

بیشتر گمگشته ام اندر خم ابروی تو
آنچه داری از خدا بر صورتت یه منصب است
یا نمیدانم فقط در چشم من هستی ملک
ایکه فکرت ‌تا رسد دلتنگی ام نیمه شب است

خود نتانستی به حال خسته ام کاری کنی
نیش کمتر زن که نیش ازتو بسان عقرب است
من برای عشق در راه تو جان را میدهم
گریه هایم با همین مردی مدام و اغلب است

سینه سینه شرحه شرحه از نبودت سوختم
گوش کن از من بگوشت باز هم این مطلب است
جان اگر خواهی برایت میدهم بی قید و شرط
دین من آیین من چشمان تو یک مذهب ا ست

آمدی و از جدایی ها حکایت می‌کنی
این فقط حرفش برایم رنج و درد عذب است
دیر گشته غرق در دریای عشقت گشته ام
وسعت دریا کنار عشق نابم مشرب است


برچسب: نویسنده: ماهان بختیاری تاريخ: سه شنبه 23 تير 1405 ساعت: 1:40

صفحه بندی